تبليغاتX
يك رنگ ساده
اگر تنها ترين تنها شوم باز هم خدا هست

یکی از ارزش هایی که می تواند در روابط زندگی یک زوج و حتی در روابط انسان ها با یکدیگر

در جامعه بسیار نیکو جلوه کند ارزش محبت است. در محبت ارزش های دیگری نیز نهفته است که

به طبع جلوی بسیاری از ناملایمات زندگی را می گیرد.

تعاریف بسیار است اما باید یک تعریف درست از محبت داشته باشیم تا آن را خوب حس کنیم، درک

کنیم و به آن عمل کنیم. یک تعریف ساده و قابل درک این است که محبت یعنی بخشیدن، بدون اینکه  

در شخصیت طرف مقابل فکر کنی. محبت یعنی به آب و آتش زدن در راه نیکی با اخلاص و صداقت.

با کمی دقت می بینیم که در محبت، ارزش های دیگری چون شجاعت و اعتماد به نفس وجود دارد که

در زندگی  و در هر شکل از دوستی، گویی همه افکار، گفته ها و افعال در این بین حکایت از یک رنگی

را سر می دهد و دوری از هر گونه فریب و نیرنگی را می آموزد.

محبت از روح پاک می آید. پس آدمی را از امور دنیوی باز می دارد و از عیب جویی بر دیگران دور

می سازد. به جرات باید گفت محبت مشکل گشای مشکلات است.

بیاییم در حل مشکلات خود از محبت یاری بجوییم. خداوند را در نظر بیاوریم که اوست سرچشمه

محبت، اوست که محبت را بسیار دوست دارد و با محبت بی دریغ خود به ما آن را به ما می آموزد.

چرا باید با نادانی، در نیروی درونی شهوت ها و خواسته ها غرق شویم و آتش و حرارت محبت را

خاموش کنیم و در آخر به جدایی برسیم؟

بیاییم دست در دست هم فقط به محبت فکر کنیم و بر پایه آن زندگی خود را شکل دهیم، آن را

 یاد بگیریم و به دیگران یاد دهیم و در این راه، آرامش و سعادت را به زندگی خود راه دهیم و

و زندگی را زیبا سازیم.

بیاییم خداوند را به بزرگی یاد کنیم و خارهای جهالت و غرور را در حیات انسانی خود از مسیر

محبت صادقانه پاک کنیم و شکوفه های بوستان محبت را فزونی بخشیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 14:16  توسط سعید  | 

خداوند در این جهان هستی به حکم ناموس آفرینش زن را برای مرد و مرد را برای زن آفرید.

این دو نسبت به هم به طور طبیعی جاذبه و گرایش بسیار دارند.

متاسفانه می بینیم در روابط بین زن و مرد در حکم یک زندگی چه در دوستی و چه در زندگی

 زیر یک سقف  پرده های  احترام و قبح های بسیار شکسته شده است.

برای داشتن یک زندگی ایده آل در دوستی یا یک زندگی مشترک  مبرا از هر گناه و نامردی،

 باید بین مرد و زن اتحاد میان عقل و اراده به وجود آید و حفظ شود.

مرد با دستور عقل عمل کند و زن با الهام عاطفه. این زمان است که هوش و اراده در هم یگانگی

پیدا می کند و هیچ برتری نسبت به هم حس نمی شود. گویی اراده زن از اراده مرد ناشی می شود

و عقل مرد از عقل زن ظهور پیدا می کند گویی هر دو یک وجود واحد هستند.

به نظر من زمانی که وحدت عقل باشد ازدواج تحقق می یابد. این زمان است که حق و خیر

 میسر می شود و هر دو یک چیز را اراده خواهند کرد. هر چه یکی دوست بدارد دیگری هم

 همان را دوست خواهد داشت.

زمانی که عقل نباشد هیچ محبتی هم پدیدار نخواهد شد بنابراین تحکم به وجود می آید و آزادی

را از بین می برد. این زمان است که تحکم کننده، تحکم شونده را بنده خود کرده و خود هم

بنده شهوت شده است.

در آخر باید گفت، بیاییم برتری طلبی را از خود دور کنیم، زیرا زن و مردی که با برتری

نسبت به یکدیگر زندگی خود را شروع کنند همیشه در جنگ و جدال هستند، اگرچه به حکم

مصالح زندگی آرامش را در خود حفظ کنند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 18:8  توسط سعید  | 

عشق چیه؟  در مورد فن پاکدامنی مردها و زن ها در پرهیزکاری بگیم عشق  قانون خردمندی

در روی زمین است.

بالا سر همه ماها، چه بخوایم چه نخوایم، پرنده ها پرواز می کنند، و بالاخره یکیشون  می یاد

 و رو سرمون لونه می سازه. شماهایی که افتخار دادید به کلبه من اومدید، چند  تا پرنده اجازه

 دادید روسرتون بشینه؟ خیلی ها هم هستند که پرنده رو سرشون تخم هم  گذاشته.

 اون تردستی که همه انسان ها بلدن و تا دنیا دنیاست از بازی با اون خسته نمی شن،  تردستی عشقه!

 این تردستی با سه گوی، قلب، زبان و رختخوابه. خیلی ساده می شه بازی کرد  و خیلی راحت هم

می تونه یکیش رها بشه. اون وقت فکر می کنی چه اتفاقی می افته؟

اونایی که تو این راه پیراهن پاره کردن می گن عشق میدان جنگه، این وسط از بدشانسی یکی  از آن

 دو طرف میدان جنگ مین کاری شده، حالا کی این کارو کرده، دست دیگه ای تو کار بوده  یا نه،

 بالاخره دودش تو چشم هردوشون می ره، اما چشم یکیشون کور می شه. اون وقته که تو حرفا  گفته

می شه یه وسوسه بود، که حمله کرد و خوب توجیه می کنه می گه نه شکست نبود.

قسم خوردن به وفاداریش جالبه!!

می شه خواهش کنم قسم بخوری تا آخرش بهم وفادار بمونی؟

با لبخندی سرشار از دروغ ، دوست داشتن، هوس و ...، می گه: قسم می خورم که وفادار بمونم، اما!

ممکنه تو دلش چیز دیگه بگه. البته، خوب خیلی ها هم چون می دونن طرف خره خوبه خودشه به

 زبون میاره که: به تعداد لبخندهای دروغ و به تعداد روزهای عشقی که بدون معنی بود و خواهد بود،

 به روش خودم وفادار خواهم بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 17:8  توسط سعید  | 

هميشه گفته ام براي نوشتن لازم دارم يك كلمه،‌ يك جمله، يك اتفاق، يك آهنگ، برام تلنگري بشه و حسي

بهم بده تا بتونم بنويسم خوب اينبار ديدن يك فيلم از "مخملباف-فرياد مورچگان" تلنگري بهم زد و حسي داد

كه بنويسم. الان ساعت از يك شب گذشته و به قول معروف سر شب لاتاس. با يك فكر بهم ريخته يا به قولي

شلخته با ديدن اون تصاوير از فيلم سوژه شد تا حس نوشتن پيدا كنم.

همه ما انسان ها در زندگي خود باورها و اعتقاداتي داريم كه هميشه و همه جا همراه ماست و مدام داريم

با اين باورها و اعتقادات كلنجار مي ريم. هر فرهنگ و جامعه اي، آداب و سنن مخصوص به خود را دارد.

سابق بر اين در هر اجتماع افكار و عقايدي خاص جوابگوي همه مسائل بودند، اما امروزه توسعه و پيشرفت

علوم و افكار دموكراتيك اعتبار بسياري از عقايد گذشته را متزلزل و محدود ساخته است. حتي مي توان گفت

در حال حاضر بسياري از باورهاي يك جامعه به صورت نوعي خرافات در آن جامعه تلقي مي شوند.

هميشه بايد در نظر داشت كه هيچ گاه يك باور و اعتقاد را نمي شه بعنوان يك حقيقت مطلق قبول كرد زيرا

همه آن ها بطور نسبي هستند.

ما باور كرديم كه نبايد كسي را بكشيم، نبايد دزدي كنيم، پس اين يك حقيقت مطلق نيست، يك قرارداد است كه

خود درست كرديم و باور داريم. در يك جامعه اي پوشش براي زن يك باور و اعتقاد است و در جامعه اي

ديگر با فرهنگي ديگر اين پوشش به آن صورت اهميت ندارد، پس ما نمي تونيم با قاطعيت بگيم باورها و

اعتقادات غلط هستند  يا درست، فقط بايد به باورها و اعتقادات هر جامعه و فرهنگي احترام بگذاريم.

جالب اينه كه همه موجودات زنده براي خود باورهايي دارند، براي مثال اگر براي موجودي زنده

موقعيتي را تعريف كنيم پس از مدتي آن موقعيت براي اون حكم واقعيت را پيدا مي كند و باورش مي كند.

چرا كه همه سلول هاي هر موجود زنده اي قادر به فكر كردن و تصميم گرفتن هستند.

شايد بتوان گفت كه همه ما انسان ها بايد با بينش و آگاهي درست به باورها نگاه كنيم تا هيچ وقت قرباني

بعضي از باورها و اعتقادات نشويم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 17:31  توسط سعید  | 

بعضي ها براي نوشتن كافيه بخوان؛ و مي نويسند، بعضي ها هم مثل من

تا حسش نباشه نمي تونن بنويسن. دارم مي رم سر كار، در مترو رو صندلي

نشستم و منتظر قطار، حس نوشتن دارم، بايد شاخ غول را بشكنم و يك مطلبي

بنويسم. مدتيه كه وبم داره خاك مي خوره.

به آدم هاي دورو برم نگاه مي كنم، مرد و زن، كوچيك و بزرگ، پير و جوون،

با چهره هاي متفاوت، كمتر كسي پيدا مي شه در چهره اش شادي باشه.

مطمئنم در پس فكرشون دنيايي از مفهوم واژه ها و جمله ها وجود داره كه

باهاشون درگيرن، كاش مي تونستم فكرشون رو بخونم.

براي خيلي از ماها واژه ها و جمله ها يكسان هستند، اما مفهومشون براي

ما يكسان نيست.

شماهايي كه دارين اين مطلب رو مي خونين، كدام واژه رو داريد سق مي زنيد؟

شايد به مفهوم واژه عشق داري فكر مي كني، اما بايد اين رو خوب بدوني كه

عشق در قفس واژه ها و جمله ها نمي گنجد، مگر آنكه مزه رنج و اسارت و

حقارت رو چشيده باشه و احساس كنه.

مادري در كنار من نشسته، براي ساكت كردن فرزند بي قرارش داره قصه

مي گه، فكر مي كنيد قصه رو با چي شروع مي كنه؟ با يك دروغ بزرگ!

اما بچه نمي فهمه مثل همه ما كه هيچ وقت اين دروغ رو نفهميديم.

شايد اين دروغ نباشه، يك سنت شده باشه، كه ساليان سال زبان به زبان گشته

و تا دنيا دنياست از بين نمي ره.

جمله اي دروغ كه در من خاكستر غمي رو شعله ور مي كنه چون هنوز معني

اين جمله رو نمي دونم، اما فقط مي دونم بايد در عالم بي عالمي و زمان بي زماني

گفته بشه.

يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود، ....

ديگه حسي براي نوشتن ندارم فقط دلم مي خواد غرق در اين بود و نبود كه همه

هستند و هيچ كس جز خدا نيست گم بشم و به اميد اينكه هر چه زودتر تغيير واژه

بدم تا به رستگاري برسم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 15:34  توسط سعید  |