|
اگر تنها ترين تنها شوم باز هم خدا هست
|
من سریعتر از نور، برای رهایی تو، از آن چه که به اصطلاح رنج می نامی،
به سوی تو می شتابم.
دردسرهای پیش آمده فقط بهانه ای است برای سرزدن من.
پس، از آن استقبال کن و شکایت نداشته باش.
آنها را بپذیر و نام مرا بخوان.
زیرا که بعضی اوقات همین بلایا گنجینه های پنهان هستند.
در آنها راه بگشای و جواهرات رنگارنگی را که برای تو آورده ام جمع کن.
زندگی به آهستگی شکل می گیرد
به آهستگی اوج می گیرد و به آهستگی سقوط می کند
برای تولد باید صبور بود
بعد از تولد مرگی خواهد بود
بین این دو ناخواسته، خواسته ها بسیار است
لرزیدن دل به یکباره
وجود دودلی با هر لرزشی در دل
با نگاهی لبخنددار، دیگر از خواب شبانگاهی خبری نیست
باید به زمان تازیانه زد و جاخالی داد
امکان تصمیم گیری سخت است
باید مواظب سیلی خوردن از زمان بود
چه باید کرد؟
چاره ای جز عقب نشینی نیست
چشم ها دیگر رنگ سبز و قرمز را درک نمی کنند
ذهن دیگر یاری نمی کند
شاید باید منتظر تکرار زندگی بود
چشم ها در انتظار تکرار لبخندی دیگر
فکر هنوز نقش همان لبخند را نقاشی می کند
چه خواسته های احقانه ای!
از کجا باید فهمید، کدام خواسته خوشامدگوی رسوایی
و کدام خواسته خوشامدگوی عزت و عظمت است
برای خطر کردن باید فکر کرد
نمی شود بی گدار به آب زد
باید کلمات و واژه ها را مزه مزه کرد
اما زمان چهار نعل می تازد
نعره کنان به دنبال قربانی گرفتن است
صدای گریه قربانیان گوش فلک را کر کرده
اما دریغا از این گوش ها
انگار از اول خلقت کره بوده اند.
یکی از ارزش هایی که می تواند در روابط زندگی یک زوج و حتی در روابط انسان ها با یکدیگر
در جامعه بسیار نیکو جلوه کند ارزش محبت است. در محبت ارزش های دیگری نیز نهفته است که
به طبع جلوی بسیاری از ناملایمات زندگی را می گیرد.
تعاریف بسیار است اما باید یک تعریف درست از محبت داشته باشیم تا آن را خوب حس کنیم، درک
کنیم و به آن عمل کنیم. یک تعریف ساده و قابل درک این است که محبت یعنی بخشیدن، بدون اینکه
در شخصیت طرف مقابل فکر کنی. محبت یعنی به آب و آتش زدن در راه نیکی با اخلاص و صداقت.
با کمی دقت می بینیم که در محبت، ارزش های دیگری چون شجاعت و اعتماد به نفس وجود دارد که
در زندگی و در هر شکل از دوستی، گویی همه افکار، گفته ها و افعال در این بین حکایت از یک رنگی
را سر می دهد و دوری از هر گونه فریب و نیرنگی را می آموزد.
محبت از روح پاک می آید. پس آدمی را از امور دنیوی باز می دارد و از عیب جویی بر دیگران دور
می سازد. به جرات باید گفت محبت مشکل گشای مشکلات است.
بیاییم در حل مشکلات خود از محبت یاری بجوییم. خداوند را در نظر بیاوریم که اوست سرچشمه
محبت، اوست که محبت را بسیار دوست دارد و با محبت بی دریغ خود به ما آن را به ما می آموزد.
چرا باید با نادانی، در نیروی درونی شهوت ها و خواسته ها غرق شویم و آتش و حرارت محبت را
خاموش کنیم و در آخر به جدایی برسیم؟
بیاییم دست در دست هم فقط به محبت فکر کنیم و بر پایه آن زندگی خود را شکل دهیم، آن را
یاد بگیریم و به دیگران یاد دهیم و در این راه، آرامش و سعادت را به زندگی خود راه دهیم و
و زندگی را زیبا سازیم.
بیاییم خداوند را به بزرگی یاد کنیم و خارهای جهالت و غرور را در حیات انسانی خود از مسیر
محبت صادقانه پاک کنیم و شکوفه های بوستان محبت را فزونی بخشیم.
خداوند در این جهان هستی به حکم ناموس آفرینش زن را برای مرد و مرد را برای زن آفرید.
این دو نسبت به هم به طور طبیعی جاذبه و گرایش بسیار دارند.
متاسفانه می بینیم در روابط بین زن و مرد در حکم یک زندگی چه در دوستی و چه در زندگی
زیر یک سقف پرده های احترام و قبح های بسیار شکسته شده است.
برای داشتن یک زندگی ایده آل در دوستی یا یک زندگی مشترک مبرا از هر گناه و نامردی،
باید بین مرد و زن اتحاد میان عقل و اراده به وجود آید و حفظ شود.
مرد با دستور عقل عمل کند و زن با الهام عاطفه. این زمان است که هوش و اراده در هم یگانگی
پیدا می کند و هیچ برتری نسبت به هم حس نمی شود. گویی اراده زن از اراده مرد ناشی می شود
و عقل مرد از عقل زن ظهور پیدا می کند گویی هر دو یک وجود واحد هستند.
به نظر من زمانی که وحدت عقل باشد ازدواج تحقق می یابد. این زمان است که حق و خیر
میسر می شود و هر دو یک چیز را اراده خواهند کرد. هر چه یکی دوست بدارد دیگری هم
همان را دوست خواهد داشت.
زمانی که عقل نباشد هیچ محبتی هم پدیدار نخواهد شد بنابراین تحکم به وجود می آید و آزادی
را از بین می برد. این زمان است که تحکم کننده، تحکم شونده را بنده خود کرده و خود هم
بنده شهوت شده است.
در آخر باید گفت، بیاییم برتری طلبی را از خود دور کنیم، زیرا زن و مردی که با برتری
نسبت به یکدیگر زندگی خود را شروع کنند همیشه در جنگ و جدال هستند، اگرچه به حکم
مصالح زندگی آرامش را در خود حفظ کنند.
عشق چیه؟ در مورد فن پاکدامنی مردها و زن ها در پرهیزکاری بگیم عشق قانون خردمندی
در روی زمین است.
بالا سر همه ماها، چه بخوایم چه نخوایم، پرنده ها پرواز می کنند، و بالاخره یکیشون می یاد
و رو سرمون لونه می سازه. شماهایی که افتخار دادید به کلبه من اومدید، چند تا پرنده اجازه
دادید روسرتون بشینه؟ خیلی ها هم هستند که پرنده رو سرشون تخم هم گذاشته.
اون تردستی که همه انسان ها بلدن و تا دنیا دنیاست از بازی با اون خسته نمی شن، تردستی عشقه!
این تردستی با سه گوی، قلب، زبان و رختخوابه. خیلی ساده می شه بازی کرد و خیلی راحت هم
می تونه یکیش رها بشه. اون وقت فکر می کنی چه اتفاقی می افته؟
اونایی که تو این راه پیراهن پاره کردن می گن عشق میدان جنگه، این وسط از بدشانسی یکی از آن
دو طرف میدان جنگ مین کاری شده، حالا کی این کارو کرده، دست دیگه ای تو کار بوده یا نه،
بالاخره دودش تو چشم هردوشون می ره، اما چشم یکیشون کور می شه. اون وقته که تو حرفا گفته
می شه یه وسوسه بود، که حمله کرد و خوب توجیه می کنه می گه نه شکست نبود.
قسم خوردن به وفاداریش جالبه!!
می شه خواهش کنم قسم بخوری تا آخرش بهم وفادار بمونی؟
با لبخندی سرشار از دروغ ، دوست داشتن، هوس و ...، می گه: قسم می خورم که وفادار بمونم، اما!
ممکنه تو دلش چیز دیگه بگه. البته، خوب خیلی ها هم چون می دونن طرف خره خوبه خودشه به
زبون میاره که: به تعداد لبخندهای دروغ و به تعداد روزهای عشقی که بدون معنی بود و خواهد بود،
به روش خودم وفادار خواهم بود.